تبلیغات
صبح وزوان - روزی از روزهای اردیبهشت ماه نود و پنج


 

چکار کردم این کارت لعنتی را ،تکه کلام یعقوب مردی از تبار ساوه ،عصبانی و بی قرار با دلی نازک و زود رنج اما با محبت در هنگام ثبت کارت ساعت در روزی از روزهای اردی بهشت ماه نود و پنج.

زنگ موبایلم به صدا در می آید،


الو سلام کجایی آقا یعقوب ،

در راهم ،پس زودتر بیا تا برویم چون امروز کار دارم،

آخه آقای …این که نمی شود مگر ساعت هشت قرار نبود بیام ،

چرا ولی امروز کمی زودتر بیا ،نه نمی رسم شاید هم دیرتر بیایم ،

ساعت هشت و ربع می شود و سر و کله یعقوب پیدا،

داره با دستمال عرق های خودش را خشک می کنه،

و دیر رسیدنش هم به خاطر اینه که رفته ورزش توی پارک

نرسیده با عصبانیت می گه چی گفتی ؟

چرا این همه بی برنامگی ؟،

درسته که من در خدمت شما می باشم ولی گمشده شما که نیستم تا هر ساعتی که خواستی بیایم!!

من کی گفتم شما گمشده بنده هستی خوب یک روز کار داشتم و گفتم زودتر بیایی،

نه باید قبلا هماهنگ می کردی ،

باشه شما درست می گویید ولی انگار نه انگار که ما ….

باز هم به غر غر خود ادامه می دهد و بنده هی کوتاه می آیم.

آقا یعقوب این دو سه روزه را هم با ما بساز و دعوایمان نکن ،

یعقوب می خندد و باز تکرار می کند که من گمشده شما نیستم

حدود دو سال است که در خدمت همدیگر می باشیم،

یک روز به بهانه خواب ماندن دیر شد،

یک روز به بهانه مریضی نمی آمد،

یک روز بدون اطلاع کار را ترک و می رفت

چندین و چند روز اول صبح  تا یوسف آباد  می رفتیم تا کار های سپهرجان را انجام دهد

یک روز می گفت فلان چیز را جا گذاشته ام و باید به منزل برویم و و و و و . …….

خلاصه تمام این ماجرا ها را  تحمل  و لب نمی گشودم ولی……

البته چندین و چند روز هم من یا خواب می ماندم ،

و یا دیر از منزل خارج می شدم که آقا بعقوب مجبور بود منتظر بماند.

 ماندن  برایش استراحت بود ولی خوشش نمی آمد ،

و از آنجایی که همیشه عجله داشت استراحت هم برایش سم بود

خیلی از روزها طول شرکت که کم هم نبود را طی می کرد تا می رسید به درب خروجی ،

وای باز هم برگ خروج را جا گذاشتم

ببخشید دوباره بر می گردیم،

اشکالی ندارد آقا یعقوب خوب انسان فراموش می کند.

اکثر روزها می گفت آقای …کارتم را زدم؟

یک روز می کفت آقا بنزین نزده ام می شه بریم بنزین بزنیم،برو آقا یعقوب

بعد از ظهردر راه رفتن  تفلکی از کار روزانه خسته و اعصابش خرد بود ،نمی دانی چه می کرد

برو دیگه بابا،چراغ پشت چراغ برای خالی کردن خط سبقت ،بوق پشت بوق

لایی کشیدن در حد بوندس لیگا،

از این لاین به آن لاین جزء کارهای عادی بود

ترمز های آنچنانی و دست گذاشتن روی سینه بنده برای جلوگیری از پرش به جلو و بعد ببخشید آقا،

با کمترین حرف و کلام رنجیده خاطر می شد و می گفت چرا همیشه دوست داری به من گیر دهی،

آقا یعقوب اینجا دیگه مقصر شما بودی و نزدیک بود بزنی ،

ای بابا باز هم به من گیر دادی؟

یعقوب جان شما کارت رانندگیه این مسیر را هم هر روز باید بری و بیایی پس کمی یواش تر و با احتیاط تر برو و بیا

آخه اعصاب خودت خرد می شه،

تازه مگر کجا می خواهی بری

رسیده و نرسیده باید یه سرویس دیگه بری،

نه من نمی تونم ،باید کارم را سریع انجام بدم

بنده خدا به خاطر همین فشارها و استرس زیاد فشار خون گرفته  ولی باز هم دست بردار نیس که نیست.



تاریخ : یکشنبه 19 دی 1395 | 11:12 ق.ظ | نویسنده : محمدعلی بخشنده | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.